مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

64

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پشيمانيم و هرچه رفت ، از شيطان بود ، كه ما را جز تو و مادر ، كسى نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوذر چون به خانه آمد ، برادران را سلام داده ، بايشان گفت : ما را جز شما بركتى نيست . مادرش گفت : اى فرزند ، خدا ترا روسفيد كناد و ترا بركت دهاد . جوذر با برادران گفت : شما نيز در نزد من بمانيد . كه خداى تعالى ، روزىدهنده است . پس با همديگر صلح كردند و برادران آن شب را در نزد جوذر بسر بردند و روز ديگر چاشت خوردند . جوذر دام برداشته ، بصيد ماهيان رفت و برادرانش نيز برفتند و تا ظهر غايب بودند . هنگام ظهر نزد مادر آمده ، خوردنى خوردند و برفتند . شامگاهان بازگشتند . جوذر نيز بازگشت . گوشت و نان حاضر آورد و تا يك ماه بدين حالت بودند . جوذر صيد ماهيان كرده ، هميفروخت و قيمت آن صرف مادر و برادران ميكرد . اتفاقا روزى از روزها جوذر دام برداشته ، بسوى دريا شد و دام به دريا انداخته ، پس از ساعتى دام بدرآورد و صيدى بدام درنيافت . از آنجا بمكانى ديگر رفته ، دام بينداخت . صيدى برنيامد . با خود گفت : گويا در اين مكان ، ماهى نيست . آنگاه بمكانى ديگر رفته ، دام بينداخت . چون دام بيرون آورد ، صيدى در دام نديد . بمكانى ديگر شتافت . و پيوسته از مكانى بمكانى همىرفت تا هنگام شام شد و صيدى نكرد . با خود گفت : سبحان اللّه . مگر دريا از ماهيان خالى گشته يا سبب چيست ؟ پس دام بدوش انداخته ، اندوهگين بازگشت و از براى مادر و برادران ، محزون و بفكرت اندر بود كه چه خواهند خورد . و بدانسان همىآمد تا بدكهء خباز رسيده ، جمعى را ديد كه از بهر نان ، بر دكه گرد آمده‌اند و خباز بايشان نگاه نمىكند . پس جوذر ، دور از خلق بايستاد . خباز را چون چشم به جوذر افتاد ، او را آواز داده ، مرحبائى زد و گفت :